جوک و خنده
پنج شنبه 90 شهریور 17 :: 11:13 صبح ::  نویسنده : محمد

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که ا?تخار کار را ?قط برای خود می خواست تصمیم گر?ت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگر?ته

بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می ر?ت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط ?قط لکه های سیاهی مقابل

چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گر?ت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون ?کر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.

ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه ?ریاد بزند

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:

چه می خواهی.

-ای خدا نجاتم بده

واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم

-البته که باور دارم

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

 

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گر?ت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گر?ته بود در حالی که او ?قط یک متر از زمین ?اصله داشت.




موضوع مطلب :

http://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.com
درباره وبلاگ


هدف من از ساختن این وبلاگ تنها آوردن لبخند بر روی لبان شما عزیزان بود!

دریافت کد ساعت IS

کد تغییر شکل موس